ماه خوبی
ای شاهد قدسی که کشید بند نقابت
وی مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
خوابم بشد از دیده درین فکر جگر سوز
کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت
درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد
اندیشه ی آمرزش و پروای ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست ازین شیوه که مستست شرابت
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جنابت
دور است سرآب ازین بادیه هشدار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
تا در ره پیری به چه آئین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایّام شبابت
ای قصر دلفروز که منزلگه انسی
یارب مکناد آفت ایّام خرابت
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت