تبریک فطر
روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست
می ز خمخانه به جوش آمد ومی باید خواست
نوبه ی زهد فروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد
این چه عیبیست بدین بیخردی وین چه خطاست
باده نوشی که درو روی و ریائی نبود
بهتر از زهد فروشی که درو روی و ریاست
ما نه رندان ریائیم و حریفان نفاق
آنکه او عالم سرّ ست بدین حال گواست
فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم
وانچه گوید روا نیست نگوئیم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم
باده از خون زرانست نه از خون شماست
این چه عیبست کزان عیب خلل خواهد بود
ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست