فراموشی
به جان پیر خرابات و حق نعمت او
که نیست در سر من جز هوای خدمت او
بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است
بیار باده که مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد
که زد به خرمن ما آتش محبت او
بیار باده که دوشم سروش عالم غیب
نوید داد که عالم است فیض رحمت او
بر آستانه ی میخانه گر سری ببینی
مزن بپای که معلوم نیست نیّت او
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که نیست معصیت و زهد بی مشیّت او
مدام خرقه ی حافظ به باد در گرو است
مگر ز خاک خرابات بود طینت او
نمیکند دل من میل زهد و توبه ولی
به نام خواجه بکوشیم و فّر دولت او