رایحه
بـود آیـا که در میـکده ها بگشـایند
گره از کار فرو بسته ما بگشـایند
اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
نـامه ی تعزیت دختر زر بـنـویـسـیـد
تا حریفان همه خون از مژه ها بگشایند
در میخانه بـبـسـتـنـد خدایا مپـسند
که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند
بیداد
صبا ز منزل جانان گذُر دریغ مدار
وزو به عاشق بیدل خبر دریغ مدار
بشکر آنکه شکفتی بکام دل ای گُل
نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار
حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی
کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار
کنون که چشمه ی قندست لعل نوشینت
سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار
چو ذکر خیر طلب میکنی سخن این است
که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار
جهان و هر چه دروست سهل و مختصرست
ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار
نیایش
ای که مهجوری عشاق روا می داری
بندگان را ز بر خویش جدا می داری
تشنه ی بادیه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که درین ره به خدا می داری
دل ببردیّ و بحل کردمت ای جان لیکن
به از این دار نگاهش که مرا می داری
ساغر ما که حریفان دگر می نوشته
ما تحمل نکنیم ار تو روا می داری
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه تست
عرض خود می بری و زحمت ما می داری
تو به تقصیر خود افتادی از ین در محروم
از که می نالی و فریاد چرا می داری
حافظ پادشاهان پایه به خدمت طلبند
سعی نابرده چه امید عطا داری
خماری
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بين که قصه ی فاش
از رقيبان نهفتنم هوس است
شب قدری چنين عزيز و شريف
با تو تا روز خفتنم هوس است
وه که در دانه ای چنين نازک
در شب تار سفتنم هوس است
ای صبا امشبم مدد فرمای
که سحرگه شکفتنم هوس است
از برای شرف به نوک مژه
خاک راه تو رفتنم هوس است
همچون حافظ به رغم مدعيان
شعر رندانه گفتنم هوس است
مژدگانی
آب زنید راه را
هین که نگار میرسد
مژده دهید باغ را
بوی بهار میرسد
راه دهید یار را
آن مه ده چهار را
کز رخ نور بخش او
نور نثار میرسد
چاک شده است آسمان
غلغله ای است در جهان
عنبر و مشک میدمد
سَنجَق یار می رسد
رونق باغ می رسد
چشم و چراغ می رسد
غم به کناره می رود
مه به کنار میرسد
تیر روانه می رود
سوی نشانه می رود
ما چه نشسته ایم پس
شه ز شکار می رسد
باغ سلام می کند
سرو قیام می کند
سبزه پیاده می رود
غنچه سوار می رسد
خلوتیان آسمان
تا چه شراب می خورند
روح خراب و مست شد
عقل خمار می رسد
چون برسی به کوی ما
خاموشی است خوی ما
زان که ز گفت و گوی ما
گرد و غبار می رسد
سرور
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
الا ای دولتی طالع که قدر وقت میدانی
گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش
هر آن کس راکه برخاطرزعشق دلبری یاری ست
سپندی کو برآتش نه که دارد کار و باری خوش
میی در کاسه ی چشم است ساقی را بنام ایزد
که مستی میکند با عقل و می بخشد خماری خوش
عروس طبع را زیور ز فکر بکر می بندم
بود کز نقش ایّامم به دست افتد نگاری خوش
شب صحبت غنیمت دان و دادِ خوشدلی بستان
که مهتابی دل افروز است و طُرفه لاله زاری خوش
به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه
که شنگولانِ خوشباشت بیاموزند کاری خوش
دلتنگی
اگـــــرآن طــــایر قدسی ز درم بـــــاز آیـــــد
عــمــربــگذشته به پیرانــه سرم بـــــاز آیــــد
دارم امید بـرین اشک چوبــاران کـــه دگــــر
بــرق دولت که بـرفت از نظرم بــــاز آیـــــد
آنــکه تاج سرمن خـاک کــف پـــایش بــــود
از خــدا می طلبم تـــا به سرم بــــاز آیــــــد
خــواهم اندر عقبش رفت وبه یــاران عزیز
شخصم ار بـــاز نیایـــد خبرم بــــاز آیــــــد
گـــــــرنثار قـــدم یــــــــــــــار گرامی نکنم
گــوهرجــــان به چه کار دگرم بــــاز آیـــد
مانعش غلغل چنگ است وشکرخواب صبوح
ورنــه گــر مبشنود آه سـحرم بــــاز آیــــد
کــوس نــو دولتی از بـــام سعادت بــزنم
گـــــر ببینم که مه نـو سفرم بـــاز آیـــــد
آرزومندم که رخ شاه چو مــاهم حـــافظ
همتی تـــا به سلامت ز درم بـــاز آیــــد
حکمت
یاری اندرکس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضرفرج پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد وباران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پیش آمد،هزاران را چه شد
زهر ده سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد
سبو
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
برزبان بود مرا آنچه تورا دردل بود
دل چو از پیر خردنقل معانی میکرد
عشق میگفت بشرح آنچه براو مشکل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان بخرابات شرم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل درین مسئله لایعقل بود
آه از این جور و تطاول که درین دامگه است
و آه از آن عیش و تنعم که در آن محفل بود
راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی
خوش درخشیدولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقه کبک خرامان حافظ
که زسر پنجه شاهین قضاغافل بود

